من فكر باغ سوخته، تو فكر گندمى آه اى پرى! چقدر پِى حرف مردمى چیزى نپرس، مستِى ما را دلیل نیست نشأت گرفته است جهان از دل خمى نازك تر از خیال پرىهاى ُسكرخیز جز گریه، نیست آمدنت را تجسمي آن جلوهاى كه اهل نظر معني اش نكرد یعنى فقط به چشمه ي چشمان من گمى مثل بنفشه غرق سكوتم در این چمن كو چشمه اي وزمزمه اي و ترنمى؟ اى ساقى ازل! كه به هر عهد تا ابد در بزِم عشق، صاحب حق تقدمى خاموشى گل از سر دانایى وى است تو با سكوت نیز، دچار تكلمى عمرى به شوقت از همه دیوان گذشته ام آه اى پرى! تو خود غزل قرن چندمى سيده فاطمه موسوي #وطن_گرام


