امروز اومدم یه هتل دیگه قیمتش ۳ و نیم برابر هتل قبلی است که بودم یکی از دوستامو دیدم به صورت خیلی عجیب غریب..اومدم توی سویتم لباس عوض کنم لباسامو که در اوردم یهو آژیر خطر به صدا در اومد. اومدم هول هولی یه چیزی پوشیدم برم بیرون دیدم این رفیقم که یکی از بچه مایه های چین و این منطقه هست داره از توی راهرو میاد بعد سلام کردیمو دیدم اتاقش دقیقا بقل اتاق من هست. هیچی اومد تو اتاق من و صحبت کریدمو ایناو.. مارو برد یه جا بهاسم کی تی وی. که موزیک میخونی و اینا بعد کلی دافو اینا اومدن یهو ما چش و گوشمون وا شد. دیدم که الکی دارم به خودم فشار میارم در تنهای و درگیر یک نفر بودن ... حالا فردا هم اینم کسی که گفتم باهاش تازه اشنا شدم قرار دارم. خلاصه بین دوراهی عشق و حال و رفتن با یه نفر موندن گیر کردم. بدبختی همه همینه که تا یکی میاد میخواد وارد زندگیه ما شه صد تا در دیگه هم وا میشه.. ببینیم چی میشه فردا بهتنون مبگم
