غم آینده و ماضی ، غمِ از مرگِ من راضی نه از گُل یک گِرم ، گَرمم! نه مست از الکل رازی غمت حل شد ،معطل شد میان یک شب برفی مردد مانده دستانت ، مرا این دست میبازی دوتنها که پناه آورده در آغوش یکدیگر … دو آغوشِ به طرز عاشقان، درگیرِ طنازی اگر در این شب برفی خراب و بیوضو بودیم که مست گفتگو بودیم از حجمِ خداسازی خدا ما را تماشا کرد حتی او دعا هم کرد به ارجاعات اطنابی، به امکانات ایجازی به استعداد و استقبال ما از بوسهی آخر به تاویل بسیط عشق وشعرِ شیخ شیرازی زنی غمگین تر از روح اساطیریِ معبدها تصورکن همین زن را، بیاویزد به آوازی …………………………………………………….. …………………………………………………….. میِ تلخِ زئوس از من ، هرای بی انار ازتو ببوسان وبیانجامم ! چه پایانی چه آغازی #سیده_فاطمه_موسوی #وطن_گرام


